تبليغاتX
ادبیات(قصه نویسی) - شهروند موقت
 شهروند موقت

در یکی از شهرهای سرسبز و کوچک در غرب ایران مسافرخانه ای بوده و هست مزین به تابلو چارگوش و آبی نوین٬ پناه دهنده ی انسان با هر نوع زبانی که به این وادی در رفت و آمد باشد. البته از یاد نرود همراه داشتن شناسنامه الزامی ست! کسی چه می داند مرگ در انتظار کیست؟ چون حیات در رگ های این شهر کوچک و قدیمی جریان دارد و هنوز رو به ویرانی نگذاشته از ذکر نام اش کمی بیم دارم٬  چه٬درختان گردو مشهوری هم دارد!...

*

یک شب در راه رو مسافرخانه ای که در گذشته روی پاساژ کوچکی در مرکز همین شهر ساخته شده است یک جفت گیوه ـ آن قدر کهنه که لنگ چپ و راست اش با هم فرقی نمی کرد ـ از روی موزاییک های چرک و گلدان های پلاسیده در اطراف گذشت و تا انتهای سالن نیمه تاریک از بیخ گوش های کوره بسته پیرمردی آرام عبور کرد. پیرمرد یک لاقبا افتاده بود روی کف پوش اتاقی که بی نیاز از توصیف است چون چاردیواری تنگ هم آنهم برای نماز خواندن جایی بیش از تن یک نفر را برای توصیف باقی نمی گذاشت. او دلش مانند ریگی بر جای مانده روی قربال احساس تنگی می کرد. و برای رها شدن از فکر و خیال با رادیو فکسنی تک موج اش ورمیرفت که با شنیدن صدا، کلاه پشمی را از روی گوش اش کنار زد و به سمت آن تیز شد. برای این که مبادا خود را به یاد کسی آورد به سختی نفس می کشید.  همینطور دانه های عرق بسرعت میان شیارهای پیشانی اش می لغزید و از نوک دماق پهن اش پایین می چکید. با احتیاط همراه رادیو قلتی به پهلو زد اما انگشت پرزدار سبابه اش موج گردان را هم چنان می چرخاند.

*

 طرف دیگر راه رو ادامه ی همین قصه در جریان بود ـ گیوه ها مثل بال های کرکس کنار هم جفت شدند،تپش به آخرین حد خود رسید،انگشت سبابه از حرکت باز ایستاد و سپس سکوت را برآمدگی انگشت میانی مسافرخانه دار برهم زد. تق...تق... ـ تا اینکه پیرمرد رنگش از ترس پرید دست را روی قلب اش گذاشت، چیزی حس نکرد،به دست راست اش خیره شد،می لرزید،دوباره دست کشید،این بار خیلی واضح تر می تپید،خیال کرد همین حالاست که بایستد،با سرعت دست اش را پس کشید. از جنبش آن میترسید. خواست فریاد بزند اما نرمه خلط مانع اش شد و او را سخت به سرفه انداخت. نیمه جان روی بالشت لوله ای برگشت و آه خس داری از سینه اش به هوا فرستاد. دوباره همان صدا در فضا پیچید..پول...پول..  بیچاره پیرمرد از نگرانی دچار سرگیجه شده بود و بدنبال کورسویی دست اش را به دیوار می سایید. مسافرخانه چی بی مقدمه و احوال پرسی از مشتری اش هزینه شب اول اقامت اش را طلب می کرد و شاید او بود که چنین گستاخانه ترسی بر پیکر پیرمرد تازیانه میزد.

*

بعد از در زدن مسافر خانه چی، داخل اتاق پسربچه ای موبور با گونه هایی آفتاب سوخته ـ حدودن پنج ساله ـ تکه استخوانی را سغ میزد ـ من در یکی از همین تله موش ها ناخن می جویدم و همان صداهایی را می شنیدم که پیرمرد شنیده بود ـ پسرک با شنیدن صدای در به سمت آن جست زد. با کت و شلوار نیمداری بالای سرش روبرو شد که از یقه ی کهنه ی آن سر لک و پیسی با دست های لرزان بیرون زده بود. بهت زده چشم های کوچک اش از تعجب گرد شد. به چارچوب در تکیه داد و استخوان را رو به زنی که هنوز سر سفره شام نشسته بود گرفت.پسرک با لکنت نگاه اش را بین مرد غریبه و زن رد و بدل می کرد.صاحب مسافرخانه که از برخورد کودک بدش آمده بود، در دل به او ناسزا گفت و پشت سر هم هی تکرار می کرد پول...پول...  زن هم با ظاهری ناخوش تکانی به خود داد و لنگان به سمت او از جا بلند شد. اندام لاغری داشت اما طوری راه می رفت که انگار از وزن زیادش رنج می برد. در حال برخاستن از زمین وسط دو ابروی اش در هم گره خورده بود و به حالت زننده ای باقی مانده بود، با نوک انگشت دامنه روسری را به عقب پرت کرد و خال آبی روی چانه اش را پوشاند.((:چته عمو؟..بچمه ترساندی!..)) این را گفت ولی منتظر جواب نماند،پول را با قیض کف دست حاج ماشاالله گذاشت و به تلافی در را محکم پشت سرش به هم کوبید...

((:ایه دولت ا من باج نمی ساند منم همو هف هزار تومنه ازتان می ساندم..))

*

صاحب مسافرخانه این را گفت و هر چه ایستاد جوابی از داخل نشنید.اما پيرمرد با شنيدن اين حرف ها پشت اش تير كشيد و نتوانست خود را صاف نگه دارد. دوباره روی بالشت لوله ای سر خورد و سعی می كرد كلماتي را بريده بريده بر زبان آورد((..آره جان ننت ميان بازار روزی ده دفه ا ا جلو روم رد ميشی، هنو..هنو   يه پولی ميان كاسمان  ننداختی، ا  ايی   زن  مريض   بيذری!  ايی پاسا‍‍‍ژتم دوتاش كنی آخرش..جات ور حاج ممود عاقده...))                  

((بوشهر بهمن۸۷))

|+| نوشته شده توسط حامد معافی در پنجشنبه هشتم اسفند 1387  |
 
 
بالا